X
تبلیغات
...غایب همیشه حاضر...

...غایب همیشه حاضر...

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست...عشق یعنی هر چه در دل آرزوست...

سال نو مباررررررررررررررررررررک

اول از همه سال نو بر همه مبارررررررررررررررک...

تو واپسین ساعات سال 1392 اومدم چند خطی بنویسم یادگاری در این کلبه ی خاک گرفته....


******

زندگی پر از اتفاقه...اتفاقایی تلخ و شیرین...

چند روز پیش یه عموی مهربون بودم که حرفاشون شد عیدی امسال...

که یاد گرفتم ایمانم به بالای سرم برقرار باشه که اون خدای بالاسر هیچ وقت تنهامون نمیذاره...

که اگه دل خوش به خودش باشیم هیچ جای زندگی کم نمیاریم...

که اگه اون ایمان باشه دیگه اشک و بغضی نمیمونه...محکم میشیم عین یه کوه...

و چقد بودن این آدما نعمته...آدمایی سرشار از انرژی و ایمان...

آدمایی که مث همه ی آدماقطعا روزای تلخ هم داشتن اما ایمانشون بزرگشون کرده...که در  تلخی هم شیرینی ها رو میبینن...

که همیشه شکرگزار خدان...سرشار از انرژی و رو حیه و ایمان...

خداروشکر بابت بودن این انسان ها...

(عمو عاطف-نویسنده ی دوست داشتنی- با بهترین آرزوها برای ایشون و دختر نازنینشون)


*****

یه سال دیگه گذشت...تلخ ...شیرین...

یه دفتر خاطرات دیگه بسته شد...

دنیایی از خاطرات خوب و شیرین...

تموم شدن دانشگاه...خوندن واسه کنکور ارشد...

6 ماه با دوست مهربونم ملیحه خانوم بودن...

از ته دل همین جا آرزوی میکنم ارشد قبول بشه...

هرچند اون همیشه مشاور خوبیه حتی بدون قبول شدن ارشد...

چقد باهم گشتیم دنبال یه کتابخونه...از اینجا به اونجا...

تا تهش زیرزمین خونه ملی اینا انتخاب شد...

چقد بیچاره تحملم کرد...

صبح تا شب با هم بودیم...هرچند هم رشته نبودیم.اما تو زیر زمین خونه شون خوندیم...

صبحونه،ناهار،شام با هم بودیم...وای که خوابای تو زیر زمین چقد مزه میداد...

6 ماه همدم و رفیق تنهایی هم شدیم...

*****

امسال بهترین اتفاقش بودن تو خونه ی خدا بود...اونم سال تحویل...یادش بخیر...

بهترین سال تحویل زندگیم بود...

خدا جونم دوستت دارم....

*****

روزای تلخم بود...اما دیگه رفت...شب آرزوها شاید بدترنش بود...

مجبور شدم آرزوم و چال کنم...

*****

و خبر شیرین امسال خبر عمه شدنم...هرچند نی نی کوچولو تیر میاد اما از همین الان عزیز دل عمه اس...

اصلا معلومه سالی که قراره یه نی نی کوچولو دنیا بیاد سال خوبیه...


*****

خبر خوب بعدی قبولی دکترای داداش خان تو یونی تهران بود...و بیشتر خوشحالیم برای همسر مهربونش که اون بیشتر از خودش فک کنم خوشحال شد...

*****

در کل خدای مهربون و شکر که یه سال دیگه هم گذشت...


*****

ضمیمه:

اول تشکر از خدای مهربونم بابت همه ی نعمتای بزرگش

بعد مادر و پدر گرامی که امسال همه ی اخلاقای بدم و بیببببب ام و تحمل کردن و خم به ابرو نیوردن.انشالله تا همیشه کنارم باشن...

تبریک به پدر و مادر نی نی خان که من میشم عمه قزی خانش

تبریک به پارمیدا جون عزیزم که همسر داداشم هست به من ربطی نداره،آبجی گلمه.تازگیم شیطونی کرده پاش شیکسته خانوم دکتر...از رو هم نمیره که ملاحظه کنه...انشالله زودی خوب بشه...

یه تشکر ویژه از ملیحه خانوم که بنده ی بد اخلاق بی اعصاب(در اثر کنکور و یه سری مسائل بییییبببب) و تحمل کرد.و سپاس ویژه از عمو جعفر(جفری خودمون)،خاله صدیق(مامان ملی)، میثم و علی(داداشای ملی)که این شیش ماه مهمون خونه شون بودم و منو عین به فرزند خونده پذیرفتن تا کنکور زیرزمینشون بودیم...ملی خانوم خیلی حقا به گردن من داره...

ملی جونم انشالله ارشد جفتمون قبول بشیم و انشالله به همه ی آرزوهات برسی عزیز دلم.خیلی دوست دارم خیلی.ببخش خیلی اذیت شدی و تحملم کردی آبجی خانوم...

و یه تبریک به همه ی دنیا...

و انشالله امسال سال خوبی برا همه مون باشه...



ضمیمه برا عشق اصلی:

من و تو با هم خیلی فرق داریم!

تو خیلی عاشق تری...خیلی عاشق تری مهربانم...

بیشتر از تمام وقت هایی که عاشقت بودم...

عاشقانه هایم را گذاشته بودم کنار...

برای همین روزهای مبادا که بیشتر از همیشه هستی...


.

.

.

.

اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى اَدْعوُهُ فَیُجیبُنى وَاِنْ کُنْتُ بَطیَّئاً حینَ یَدْعوُنى

ستایش خدایى را که هرگاه مى خوانمش ، او پاسخم دهد

و اگرچه وقتى مى خواندم... به کندى به درگاهش روم.

از عاشقانه ابوحمزه ثمالی
 
خدای مهربونم تنهام نذار...حتی یه لحظه...

*****

و من میروم چون هنوز نفسی هست...

و باز رهسپار روزگار...

 کاش کمی مهربان تر شود امسال...

خدایا تو قدم به قدم امسال کنارم باش...

حتی یه لحظه هم تنهام نذار...

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 1:43 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

تولدم مبارک...

ناشنوا شو وقتی همه از محال بودن آرزوهایت سخن میگویند...

خدای مهربانم یادم داد وقتی ایمانی باشد و باوری باشد محالی وجود ندارد...

همه ی محال ها ممکن میشود اگر...

کاش فقط کمی حرف هایم را میفهمیدی...

و بیشتر از حرف هایم اشک هایم را...

[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 21:53 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

...

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم...




ضمیمه 1:

خداجون برس به داد همه مون...


ضمیمه 2:

بعضی نی نی ها رو رسما باید درسته قورت داد(حال و هوای یه عمه ی بی جنبه که هنوز کلی مونده عمه بشه:D)


[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 23:36 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

سلامی دوباره...

خیلی وقته اینجا رو گردوخاک گرفته... گاهی وقتا از همه چی دور میفتی...

شایدم دیگه دلیلی نداری واسه نوشتن...

دلم تنگ شده واسه همه ی اون دوستای مجازی که شاید الان خیلیاشون جزو بهترین دوستات باشن...

البته دوستای واقعیت...

دنیای مجازی با تموم بدیاش این خوبیم داره که آدمای شبیه خودتو پیدا میکنی...

بعد به خودت میای میبینی شدن جزئی از زندگیت...

دلم تنگ شده بود واسه این کلبه...که یه زمانی همدمم بود...

واسه دوستایی که دیگه خیلی خبری ازشون نیست...

گاهی وقتا تو زندگی خیلی روزای بدیه...

اونقد که حتی دیگه حال و حوصله ی خودتم نداری...

اما خدا رو شکر این روزای سخت گذشتن...

شایدم از پاقدم یه نی نی جدیده که من میشم عمه اش...

البته خیلی تا اومدنش مونده اما هنوز نیومده هم عزیزه...

شاید یه روز که بزرگ شد و اومد اینجا بفهمه هنوز نیومده چقد واسه عمه اش عزیزه...

منم دیگه تصمیم گرفتم یه خونه تکونی بکنم و دوباره سرپا بشم و وایسم رو پام...

کلی معذرت خواهی بدهکارم به خیلیا...

دیگه حوصله ی خودمم نداشتم...

بعضی وقتا دلت میخواد خودتو بغل کنی ببری یه جایی که هیشکی نباشه...

یه معذرت بزرگ بدهکارم به پارمیدا خانوم.امیدوارم مثل همیشه به اینجا سر بزنه و ازم دلگیر نباشه دیگه...

وبفهمه چقد واسم عزیزه...

طفلک پدرو مادرا که همیشه مجبورن همه ی کج خلقیامونو که هیچ نقشی توش ندارن تحمل کنن...

اما اگه انقد خوب و گل نبودن که اسمشون پدرو مادر نبود...بهشتو خدا گذاشته براشون دیگه...

از تموم اونایی که ناخواسته این مدت ناراحت شدن معذرت میخوام...

خدا کنه همیشه دل همه شاد باشه...

یه سلام ویژه هم به زهرا خانوم گل که امروز اومد تو جمع دوستام...

ایشون هم تو کاره فوتباله...انشالله بتونیم یه قدمی برداریم...

از تموم دوستابابت کامنتاشونم ممنون:)

دوباره بیاین اینجا دلم واسه همه تون حسابی تنگ شده...

ضمیمه:

کاش یادمون نره خوشبختی همون چیزای خیلی کوچیکه...

پیدا کردن یه دوست جدید...جایی برای درس خوندن...

قدم زدن تو سرمای زمستون...

و خوردن یه بستنی با یه دوست...و خیلی ...خیلی های دیگه...

ضمیمه 2:


می خواستم بمانم

رفتم

می خواستم بروم

ماندم

نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم

من بودم
که نبودم...


ضمیمه3:


بـ ه سلـامـتــی کـسی کـ ه ...

مـیـدونــ ه اعـصـــاب نـداری

مـیـدونــ ه حـوصـــلــ ه نـداری

مـیـدونــ ه بهـونــ ه میـگیـری بی دلـیـل ...!

امــا بـازم مـیـگــ ه :

هنـوزم مـثـل روز اول مـیـخـوامـت ...!!

تــو یـکی یــ ه دونــ ه مـنـی

(منظور پدر و مادره سو تفاوت نشه:d)


[ دوشنبه دوم دی 1392 ] [ 23:12 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

دل نوشته...

گاهی وقت ها لحظه ها  را دیگر نیازی به شمارش نیست...

آن وقت هایی که می ایستی...

درست روبه روی قول و قرارهای کسی...

و درست در عمق نبودنش...

چقدر سخت میگذرد و گاهی چقدر ساده ...

ساده میگذرد...

برای کسی که چشم هایش را بسته...

و شاید هم خودش را به نفهمی زده...

مثل برگ های پاییزی میریزند...

و خزان میشوند...

تمام دوست داشتن هایت...

و تو هنوز احمقانه ایستاده ای...

درست رو به روی تمام قول و قرار هایش...

و درست در عمق نبودنش....



[ سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ] [ 16:45 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

...

  قبل از هرچی: معذرت بابت تاخیر و دیر تایید کردن کامنت ها یه مدت طولانی نبودم.ممنون از همه ی اونایی که یادم بودن...سپاس نامه ای به همسرم(نامه ی امام خمینی (ره) به همسرش)جالب بود واسم...تصدقت شوم، الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به  جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم،  متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است.عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند.  [حال] من با هر شدتی باشد می.گذرد؛ ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد،  خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم (برای عزیمت با کشتی به عربستان برای انجام اعمال حج).  حقیقتا جای شما خالی است، فقط برای تماشای شهر و  دریا خیلی منظره خوش دارد......  صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست  که این منظره عالی به دل بچسبد.در هر حال، امشب، شب دوم است که منتظر کشتی هستیم.  از قرار معلوم و معروف، یک کشتی فردا حرکت می کند، ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم.  عجالتا تکلیف معلوم نیست، امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم،  که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل از این حیث قدری نگران هستم،  ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم تر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است، جای شما خیلی خیلی خالی است. دلم برای پسرت  [سیدمصطفی] قدری تنگ شده است. امید است که هر دو (اشاره به آقا مصطفی و فرزند دیگرشان که در آن زمان، هنوز به دنیا نیامده بود و چند روز پس از نگارش این نامه در زمانی که امام در سفر حج بودند،  متولد شد و او را «علی» نام گذاردند. وی در کودکی بر اثر بیماری درگذشت)  به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر امام] و  خانم ها [مادر و مادربزرگ همسر امام] کاغذی نوشتید،  سلام مرا برسانید. من از قبل همه نایب الزیاره هستم.  به خانم شمس آفاق [خواهر همسر امام] سلام برسانید و  به توسط ایشان به آقای دکتر [علوی] سلام برسانید. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانید.تصدقت، قربانت، روح الله.

[ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 ] [ 22:5 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

دل نوشته...

یه عاشقانه ی  فرانسوی دیدم که به نظرم حکایت این روزای آدمای زمینه...

Comment puis-je vivre dans ce monde?
Un monde où l'homme peut être amoureux plusieurs fois par jour
Un monde que seul l'amour peut être trouvé dans les bibliothèques vitrine
Un monde où l'amour et l'honnêteté sont morts
Et au lieu qu'ils étaient la trahison et le mensonge
Un monde où les gens utilisent mensonge
L'adultère est une loi
Et le cœur brisé est une tradition

اینم معنیش:


چگونه ميتوان در اين دنيا زندگي کرد ؟

دنيايي که در آن آدم ها روزي چندين بار عاشق مي شوند
دنيايي که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشي ها ميتوان يافت
دنيايي که در آن محبت و صداقت مرده
و جاي آنها را بي وفايي و دروغ گرفته
دنيايي که در آن دروغ عادت
بي وفايي قانونو دل شکستن سنت است............

ضمیمه:
خوشبختی یعنی دیدن قشنگیای خیلی خیلی خیلی کوچیک...
خوشبختی ساختنیه...
اگه بخوای خوشبختی...



برچسب‌ها: درد دل, دل تنگ, دوست

[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ] [ 17:14 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

دل نوشته...

من و تو با هم خیلی فرق داریم!

تو خیلی عاشق تری...خیلی عاشق تری مهربانم...

بیشتر از تمام وقت هایی که عاشقت بودم...

عاشقانه هایم را گذاشته بودم کنار...

برای همین روزهای مبادا که بیشتر از همیشه هستی...


.

.

.

.

اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى اَدْعوُهُ فَیُجیبُنى وَاِنْ کُنْتُ بَطیَّئاً حینَ یَدْعوُنى

ستایش خدایى را که هرگاه مى خوانمش ، او پاسخم دهد

و اگرچه وقتى مى خواندم... به کندى به درگاهش روم.

از عاشقانه ابوحمزه ثمالی



ضمیمه:

چقدر باید بگذرد؟

تا من در مرور خاطراتم وقتی از کنار تو رد میشوم، تنم نلرزد، بغضم نگیرد...




برچسب‌ها: دل نوشته, بغض, اشک, دوست

[ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ] [ 1:28 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

دل نوشته...

امشب راه بندان میشود...

آسمان تا زمین را میگویم...

راه بندان فرشته های میشود...

راه بندان فرشته های خدا میشود تا رهسپار جایی شوند به نام زمین...

در دیار مردمی که روزی سیب خوردند...

و رانده شدند از آن بالاها...

از بهشت....

تبعید شدند به زمین...

تبعید گاه فرزندان ادم...

اما هنوز هم راه بهتری برای آن بالاها هست...

هنوز هم راه آسمان باز است...

کمی دل میخواهد و کمی دل تنگی برای آن بالاها...

و باز راه بندان میشود...

حواست باشد دلت که میرود آن بالاها راه بندان میشود...

راه بندان فرشته ها میشود...





گفتم: دیگه خسته‌ شدم و بریدم. . .

گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله"

از رحمت خدا ناامید نشوید. ♥

(زمر/53)


ای آنکه تویی ز سوز جانم آگاه

به درگهت آورده ام از غصه پناه


رسم است که تفحه ای بر دوست دهند

این تحفه ماست کوله باری ز گناه . . .



برچسب‌ها: درد دل, دل تنگ, دوست

[ یکشنبه ششم مرداد 1392 ] [ 12:29 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

دل نوشته

حال من خوب است...اما تو باور نکن...

چقدر ساده گذشتیم...

چقدر ساده...

چقدر ساده گذشتیم...

تو از من...

و من از زندگی ام...

زندگی ام را همان جا، جا گذاشتم...یادم رفت بردارمش...

گذاشتم همان جا،کنار همان حوض فیروزه...

نشستیم ساعت ها...کنار همان حوض فیروزه...

و خندیدیم...

و گذشتیم...

و من ماندم و حوض فیروزه...

گذشتی و رفتی...

مسیر رفتنت را هزار بار رفتم...

رفتم و برگشتم...که شاید تو هم برگردی...

اما تو رفته بودی...

حتی جای پایت هم نمانده بود...

همه دنیایت را با خودت بردی...

من اما جا گذاشتمشان...

برو خدا پشت و پناهت باشد...

من بد...

تو خوب بمان...

از همان خوب هایی که من عاشقش بودم...

از همان خوب ها بمان برای ....برای او...

بگذار اوهم عاشقش باشد...

بگذار او دنیایت را رنگی کند...

رنگ بزند خاکستری ها را...

بگذار لعابش را زیاد کند تا زندگی ات رنگ بگیرد...

برو دیگر پشت سرت را هم نگاه نکن...

سایه ات را هم با خودت بردار و برو...

سنگینی اش روی قلبم میماند...

بردار و برو و بده دست دیگری...

دیگر گذشتند روزهای امانت داری...

دگر نه امانت دارم نه شاه کلید را دارم...

هرچه داری بردار و برو...

از ذهنم را میگویم...

وگرنه تو خیلی وقت است که رفته ای...

همان روز...کنار همان حوض فیروزه...

همان ساعت دل تنگی...

کاش آدم ها در ذهن میمردند...کاش نبودند...

چه ساده گذشتیم...

و من اندر خم یک کوچه...

که چگونه گذشتیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حال تو خوب است...من باور میکنم....خوب خوب است...

حال من هم خوب است اما تو باور نکن...

چه ساده گذشتیم...

تو از من و من از زندگی ام...


گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق می شوند ،

به جای شمع دور چراغ های بی احساس خیابان می میرند!!!


چه غریب مانده ای دل !

نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ،

نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم

بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری...

 


برچسب‌ها: دل نوشته, عشق, دوست, تنهایی, جدایی

[ پنجشنبه سوم مرداد 1392 ] [ 23:1 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

...

چقدر هوا خوب است...اینجا هوا دونفره است...

من هستم و...

من هستم و خدا...

و اشک چشم هایم...

و بغض مانده در گلویم...

که نمیخواهم روزی فریاد شود ...

وآوار شود بر سرش...

خدا را واسطه کرده ام که بغضم خراب نشود روی سرش...

که آهی نشود که کشیده شود به روی قلبش...

خدارا واسطه کرده ام...

واسطه کرده ام برای تمام لحظه های بودنش...

خدا را واسطه کرده ام تا قاضی شود...

تا عادل شود...

تا حکم دهد...

خدا را واسطه کرده ام تا در این هوای دونفره ی من و خدا ،اول اشک هایم را ببیند...

بغضم را ببیند و بعد حکم دهد...

خدا را واسطه کردم...

خود خود خود خدا را...

واسطه ی خوبی پیدا کرده ام...

میبیند از نگاهت...میشنود از دلت...

لازم نیست دردهایت را برایش روزی هزار بار مشق شب کنی...

خودش میبیند...تمامش را...

همان لحظه هایی را که هیچ کس ندید...که هیچ کس نبود...

من بودم...تو نبودی...خدا بود...

همین جا بود...

خود خودش بود...

خدا را واسطه کردم...

همان روز...همان شب...

من بودم...تو نبودی...اشک چشم هایم بود...بغض مانده در گلویم بود...

من بودم ...تو نبودی...خدا بود...

من بودم ...تو نبودی...شب بیداری ام بود...نگاه خیره مانده به لحظه هایم بود...

من بودم...آه بود...غرور لگد مال شده بود...برزخ بود...چشم های خیس بود...

من بودم...باران بود...پنجره بود...آسمان بود...ستاره بود...چشمک خدا بود...

همه بودند...تو نبودی...

من بودم...تو نبودی...خدا بود...

من بودم...نیمه شب بود...یک دل تنگ بود...تو نبودی...خدا بود...

روزها گذشت...شب ها گذشت...

لحظه آمدند...لحظه ها رفتند...خاطره ها آمدند...خاطره ها رفتند...

یادها آمدند...یاد ها خاطره شدند...

آدم ها آمدند...آدم ها رفتند...

درد دل ها آمدند...بغض شدند...اشک شدند...ریختند...

دفترت خیس شد...دفترت خشک شد...

روزها گذشت...شب ها گذشت...

گل های لای دفترت خشک شدند...خاطره شدند...

یاداور شب بیداری ها شدند...

همه شان رفتند...

همیشه من بودم...تو نبودی ... خدا بود...

بودی...بودی...اینجا نبودی...

آنجا بودی...

اینجا من بودم...تو نبودی...

آنجا تو بودی...او نبود...

همه جا خدا بود...

من بودم...تو نبودی...

من هستم...اینجا هستم...با چشم های خیره به بازی روزگار هستم...

من بودم...تو نبودی...



 ضمیمه...
هاربٌ مِنکَ اِلَیک
 از تو فرار میکنم و جز تو جایی برای رفتن ندارم 

 الهی ما بَدَاتَ بِه مِن فضلکَ ، فَتَمّهُ

 معبودا! آنچه از فضلت برایم آغاز نمودی، به انجام رسان
{مناجات الراغبین}


 


می خواستم بمانم

رفتم


می خواستم بروم


ماندم


نه رفتن مهم بود و نه ماندن


مهم


من بودم


که نبودم...




 

برچسب‌ها: درد دل, دل تنگ, دوست

[ دوشنبه سی و یکم تیر 1392 ] [ 0:53 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

...

گاهی وقتا هست...از همون گاهی وقتایی که گاهی خیلی میشن...

تمام حرفای دلت میشه چند تا قطره ی اشک گوشه ی چشمت...

و یه بغض توی گلوت...

گاهی این گاهی ها چقدر زیاد میشن خداااا....

اونوقته که بهتره ساکت باشی...

ساکت باشی تا نگاهت آبروت رو به تاراج نبره...

که به این نتیجه نرسی چه غرور بی غیرتی داری...

غیرت که فقط مال رگ گردن نیست...

گاهی هم مال غروره...غرورت که یهو له میشه...

غرور لعنتیت که روش غیرت نداری...

وخدا اون روز و نیاره...

که اشکای چشمت آبروتو به تاراج ببرن...

چون نتونستی غیرتت رو نگه داری...

 

زبان مشترکی داریم

با این همه حتی در اوج محبت

یکدیگر را نمی فهمیم

ما باید

مثل غارنشین ها

تنها به علامت دست های مان

اکتفا می کردیم

آن وقت شاید هیچ سوء تفاهمی

میانمان جدایی نمی انداخت


بیا و امشب برای چشم هایم نماز باران بخوان...

بغض دارد...

درد دارد...

یک دنیا حرف دارد...

اما نمیبارد...

بیا و نمازی بخوان...


بـ ه سلـامـتــی کـسی کـ ه ...

مـیـدونــ ه اعـصـــاب نـداری

مـیـدونــ ه حـوصـــلــ ه نـداری

مـیـدونــ ه بهـونــ ه میـگیـری بی دلـیـل ...!

امــا بـازم مـیـگــ ه :

هنـوزم مـثـل روز اول مـیـخـوامـت ...!!

تــو یـکی یــ ه دونــ ه مـنـی

(منظور پدر و مادره سو تفاوت نشه:d)

 

[ یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 ] [ 0:58 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

دل نوشته...

گاهی وقتا هست دلت میگیره...

دلت میگیره قد یه دنیا...

با تموم کوچیک بودنش انگار کل دنیا میشه غصه و توش جا میشه...

و چقد گاهی وقت ها این گاهی ها زیاد میشه...

هر روز و هر روز...

اونقد که دلت میخواد خودت و برداری و بری یه جای دور...

یه جایی که دیگه نه دلی باشه و نه دل تنگی...

بری بالا پشت بودم دنیا بشینی...

شاید اونجا به آسمون نزدیک تر باشه...

و شاید به صاحب آسمون....

هرچی ازش دورتر دل تنگ تر...

پس اگه به آسمون نزدیک تر شی شاید دل تنگیا هم کمتر شن...

هرچی نزدیک تر...


نمیدونم مشکل از کجای کاره...
دلیل این همه دل تنگیای ریز و درشت چیه...
هر کی به یه شکل ...هر کی یه جور...
پولدارش یه جور...فقیرش یه جور...
عاشقش یه جور...عارفش یه جور...
به یاد اون جمله ی استاد:
من تو را دوست دارم...
تو دیگری را...
دیگری مرا...
و همه ی ما تنهاییم....
یه وقتایی کلی میگردی کلی بالا و پایین میپری...
کلی خودت و به آب و آتیش میزنی...
فک میکنی فقط زندگی ات خلاصه میشه به بودن یه نفر...
کلی که خودت و باختی تهش میفهمی علت تمام دل تنگیات همون بوده...




این و میفهمی اما بازم نمیخوای قبول کنی...
هی میری ...هی میری...
بیشتر...
بیشتر...
بیشتر...
اما هر روز بدتر از دیروز...
بعد شروع میکنی با خودت کلنجار میری...
هی باز بالا و پایین میری...
چپ و راست میری...
از این ور به اون ور...
تهش میبینی باید خودت و برداری و عین شازده کوچولو بری یه جای دور...
یه جا که دیگه هیشکی نخواد هی ازت بپرسه چته؟
چرا مثل همیشه نیستی؟؟؟؟
و تو مجبور باشی هی لبخندای الکی تحویلش بدی...
که از فاصله ی 100 کیلومتری هم معلومه از ته دل نیستن...
آخرش خودتو برمیداری و میری تو لاک تنهایی خودت...


میری و میری....
اونقد که وقتی خودتم تو آینه خودت و میبینی نمیشناسی خودت و...
یه خرده نگا میکنی...
کلی دلت میسوزه...
که از اون همه شور و اشتیاق دیگه چیزی نمونده...
جز یه چهره ی اخمالوی خسته...
یه خرده دیگه با خودت کلنجار میری...
ته ته تهش میگی حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟

اما دیگه نه راه پس داری نه راه پیش...
دفتر خاطرات و باز میکنی...
اول شاید کلی ناراحت بشی...
اما تهش کلی به خودت میخندی...
به خودت هم نه...
به دل خودت میخندی...
و روزایی که الکی از دستشون دادی...
و آدمایی که از دستشون دادی...
و حکایت میشه همون حکایت که:
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است...
کارم از گریه گذشته ست به آن میخندم....
کلی میخندی...
کلی گریه میکنی...
کلی دلت تنگ میشه...
واسه روزایی که فک میکردی در آسمون باز شده و خوشبختی سرازیر شده روی سرت...
کلی که خندیدی...کلی که گریه کردی...
ته تهش میگی بیخیال تموم دنیا...
هیشکی ام که نباشه...
خدا که هست...




ضمیمه:
از همه دوستان که با کامنتاشون همیشه همراه این کلبه ان ممنون...
و از همه معذرت که چند وقته پاسخ ندادم...
بذارین به حساب سر شلوغی دیگه...
انشالله جبران میشه به زودی...
در جواب سارا خانوم هم واقعا نمیدونم...
نه عاشقم نه عارف....
هر کدومش یه دنیا حرفه...
یه آدم...


برچسب‌ها: دل نوشته, دوست

[ شنبه پانزدهم تیر 1392 ] [ 11:58 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

دل نوشته ی ...

این روزها با خودم خلوت میکنم...هیچ تویی را درون خلوتم راه نمیدهم...

روی نیمکت مینشینی...تنهای تنها...دردهایت را مثل عروسک بچگی هایت بغل میکنی...

رهگذرانی میگذرند...و توبیشتر حس میکنی تنهایی ات را...

تو اینجایی روی نیمکت...جز تنهایی ات هیچ چیزی همراهت نیست...

شاید آن سر دنیا جایی خیلی دور خیلی نزدیک کسی شبیه تو روی نیمکتی باشد...

کسی از جنس خودت...کسی که همه چیز دارد جز تو...

نیمکت ها بد نیستند...

آدم ها بد نیستند...

فقط نیمکت ها را بد چیده اند...

وآدم ها را...

آدم های تنها را...

و نفس های به شمارش افتاده شان را...

ضمیمه1:

گاهی وقتی کسی از زندگیتان می رود دارد به شما لطف می کند؛ او فضایی خالی

به جا میگذارد برای کسی که لیـــــــاقــــــت آنجا بودن را داشته باشد



ضمیمه 2:

گـفـت :

دعـا کـنـی مـی آیـد . . .

گـفـتـم :

آنـکـه بـا دعـایـی مـی آیـد . . . بـا نـفـریـنـی مـی رود !

حـال روزی . . .

خـواسـتـی بـیـایـی . . .

بـا دعـا نـیـا . . . بـا دل بـیـا


 ضمیمه 3:

می روم ...

چمـدآنـم رآ نمـی بــرم ...

سنگیـن استــــ روزهـآیی کــ ه "بی تــو" زنـدگی کــردهـ ام !!

ضمیمه4:

وقتی که نیستی شــــــک دارم که بیایی

وقتی هم که میــــــایی مطمئن نیستم کـــــه میمانی .

وقتی هــــــم که میـــــروی نمیدانم باز میگـــــردی یا نـــــه . .

این دو دلـــــــی ها

دو راهــــــی ها

دوگانگی ها مــــــــرا خواهـــــــــد کشت . . .


 مــرا که هیچــ مقصدی به ناممـــ ..

و هیچــ چشمی در انتظارمــ نیستـــ را !..

ببخشید ! که با بودنمــ ترافیکـــ کرده امـــ!!



خودم را برداشته ام تا ببرم...
پاهایم میگویند برو...
دلم اما...
این بار بدون دلم میروم...

  دلمان که میگیرد...
تاوان لحظه هاییست که دل میبندیم...
خداوندا!!!!
 هرگز کسی را به آنچه قسمتش نیست ..عادت نده...
"آمین"



به اینجا هم سربزنین کارهایی زیبا از دوستان خوبم
http://portal.kosar3d.com


برچسب‌ها: دل نوشته, عشق, دوست, تنهایی, جدایی

[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 18:0 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

دل نوشته ...

بر عکس ساعت های دل تنگی این روزها حال من خوب خوب است...

خوب از جنس واقعیت نه به قول مرحوم شکیبایی که:حال من خوب است اما تو باور نکن...

نه...نه...حال من خوب خوب است...

حال من خوب است چون این روزها سرشار از خودم هستم...

وقتی منهای تو باشم حال من خوب است...

منها همیشه هم بد نیست...همیشه هم کم نمیکند...

گاهی تفریق اضافه هم میکند...آرامشی را که اگر باشد غمی ندارم...


ضمیمه 1:

خوشبختی یعنی همان چیزهایی که داری و آرزوی دیگر است...

خوشبختی یعنی همان خدایی که اگر منهای خلق شوی با او جمع میشوی...

خوشبختی یعنی همان دلتنگی های پدرو مادری که خیلی ها حسرت 30 ثانیه بودنشان را دارند.

خوشبختی یعنی همین لحظه ...همین حالا...که هنوز نفسی هست و امیدی هست و زندگی هست و خدایی هست و عشقی هست...




ضمیمه 2:
دنبال جواب بعضی سوال ها نباش...
چرا ؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟
نه مرهمی میشود و نه درمانی...
به قسمت و تقدیر اعتقادی ندارم اما بعضی چیزها دست من و تو نیست...
هرچه بگردی بیشتر میمانی...
شاید روزی و لحظه ای و جایی بیابی جوابش را...

  راستش اینه که آدم هیچ وقت نمی دونه چی می خواد،
 آدم فکر می کنه یه جور آدم مشخص رو می خواد..
و بعد یکی رو میبینه که هیچی از چیزهایی که می خواسته رو نداره...
و بدون هیچ دلیلی عاشقش میشه!
« وودی آلن »


 

ضمیمه3:
غصه ی اضافه هم تعطیل...
به قول چارلی چاپلین:
وقتی زندگی هزار دلیل برای گریه به تو نشان میدهدتو یک دلیل برای لبخند نشانش بده...
(کمی مهربون باشیم...ازمون کم نمیشه...)


ضمیمه 4:

به یاد دیالوگ ماندگار یوسف :یوسف (ع) :
˙·٠•♥ عشق مقدس است ؛ عاشق خیانت نمی کند ♥•٠·˙
و.........عاشقی با اگر و شاید و اما نشود...
اگر دلش را نداری...دلت را بردار و برو....
دل آدم ها کاروان سرا نیست...
دل آدم ها بی صاحب نیست...
دل آدم ها...
حق الناس همیشه پول نیست...
گاهی دل است...
دلی که شکستی...
وقتی میشکستی حواست را جمع میکردی...
تا دست هایت را امروز به سمت آسمان نگیری و نگویی خدا چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا به کدامین گناه...
آن روز گوش هایت را تیز میکردی تا صدای شکستنش را بشنوی که امروز مدعی نباشی...



ضمیمه آخر حرف دل:
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن ...
امشب تمام عاشقان را دست به سر کن...
با خدا که باشی منهای همه زندگی میکنی...

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 20:14 ] [ منتظر فیروزه ای ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،